دانلود جدید ترین ها
صفحه نخست               تماس با مدیر          پست الکترونیک             RSS               ATOM
درباره وبلاگ


در دادگاه عشق قسمم قلبم بود وکیلم دلم بود و حاضران جمعی از عاشقان و دل سوختگان قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد و سپس محکوم شدم به تنهایی و مرگ.... کنار چوبه ی دار از من خواستن تا آخرین خواسته ام را بگویم و من خواستم که از جانب من به تو بگویند دوستت دارم

مدیر وبلاگ : احسان ابراهیمی
نظرسنجی
نظرتون در مورد وبلاگم چطوره؟











روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید
که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است.
شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد…
شاگرد لب به سخن گشود و از بیوفایی یار صحبت کرد....

 

                                   به ادامه مطلب بروید....




ادامه مطلب


نوع مطلب : عکس های عاشقانه، داستان های عاشقانه، 
برچسب ها : داستان آموزنده تحمل درد عاشقی، عاشقی، تنهایی، جدایی، بیمعرفتی، زندگی سخت، عشقولانه، درد تنهایی، بی کسی، بی وفایی، نفس، عشقق، دل شکسته، قلب شکسته، بیوفایی یار،
زندگی باید کرد !
گاه با یک گل سرخ
گاه با یک دل تنگ
گاه با سوسوی امیدی کمرنگ
زندگی باید کرد !
گاه با غزلی از احساس
گاه با خوشه ای از عطر گل یاس
زندگی باید کرد !
گاه با ناب ترین شعر زمان
گاه با ساده ترین قصه یک انسان
زندگی باید کرد !
گاه با سایه ابری سرگردان
گاه با هاله ای از سوز پنهان
گاه باید روئید
از پس آن باران
گاه باید خندید
بر غمی بی پایان
لحظه هایت بی غم ............
روزگارت آرام ........




نوع مطلب : عکس های عاشقانه، داستان های عاشقانه، 
برچسب ها : عاشقانه،
سه شنبه 20 دی 1390 :: نویسنده : احسان ابراهیمی

حتما بخونیدش نه بخاطر خودم بخاطر اینکه حرف دل خیلی هاست...

                                اگه دوس داشتین نظر هم بذارید

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .





نوع مطلب : داستان های عاشقانه، 
برچسب ها :
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :





 
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو